دلم هوایت را کرده
دلم هوای بی کسی ات را کرده
دلم مثل دلت بی کس است
آخر کجایی؟
اصلا تو کیستی که اینچنین دل من را بی قرار میکنی؟
من تو را نمی شناسم من با تو غریبه ام
چرا هرچه نگاه میکنم نیستی؟
هرچه بو میکشم بویت نمی آید!!
اصلا بگو چرا منتظرم؟چرا دلم می لرزد؟
بگو این انتظار را کجای جسمم جای دهم؟
قلبم که بی قرار است
چشمانم که خیس است
دستانم که ناتوان است
گلویم؟؟؟؟؟؟
آری این بغض خیس که نمیترکد انتظار توست
انتظار کسی که به بودن یا نبودنش هم شک ذارم
چه کنم؟
شبم تار است
ستاره امیدم بی نور است
هی چشمک می زند
هی چشمک میزند
وآنگاه که خاموش میشود
قلبم می ایستد و بغضم می ترکد
وپاهایم میلرزد
ودستانم میشکند
و مزه هایم همراه با اشک میریزند...
وچشمانم دیگر نمی بیند
چه آمدنت را چه نبودنت را
ویک صدای دیگر میشنوم
یک دست
یک نوازش
یک قلب
یک احساس
اما دیگر دیر است
دیر آمدی امیدم...دیر آمدی...
دیگر ناتوانتر از آنم که با تو بیایم
می خندی...
اما اشکهایت دستانم را خیس میکند
صدای خنده ات هنوز در گوشم هست
اماقلبم سرد است...
نفس میکشم
دیگر بغضی نیست
اشکی نیست
حسی نیست
چشمانم میبیند...
دستانم کو؟
پاهایم نیست
من هم دیگر نیستم مثل خودت
حالا او چشم براه است
چشم براه من
اما نمیداند من کیستم
همانطور که من ندانستم تو کیستی...