مسافر

مسافر

یادته چـتري نداشتيم هر دومون بـه زيـر بـارون

محـكـم دسـامو گـرفتي تـوي كوچـه و خيـابـون

 

تو از يه دوري مي گفتي من از انـتـظـار مهتـاب

مـث يـه رويـاي رفـتـه دريغ از ديـدن يـك خــواب

 

چه حـس غريبي داشتم وقتي كه نگاتو خوندم

اما بـا ايـن همه سختي دوباره پيش تـو مونـدم

 

زده بود نم نم بـارون بـه خـيــال مـن يـه تـكــرار

كـه شايـد ديدن ماهـت باشـه واسه آخـرين بـار

 

وقتي كه بارون تموم شد از خـيال تو گسستـم

توي اوج ظـلـمت شـب بي تـو آواره شـكـستـم

 

تـو كـه رفتـي اما يادت حسمـو كرده يـه شاعــر

بـراي بـرگـشـتـن تــو شــده ام مــث مـسـافـــر

سمیه رضایی اصل

دیروز

دیری نمی پاید

شادی هایت

      را

گرو بگذاری

    و به

التماس دیروزم بیایی

     اما

در ظلمت جایت خاهم گذاشت

سمیه رضایی اصل

راز دل زخم خورده

ابرها در آغوش باد

    گريه مي كنند

       و دلي

   زخم خورده

    از باران

خواهد گريست

 وقتي آخرين

    قطره از

     آسمان

    مي چكد

 

(سمیه رضایی اصل)