مسافر
یادته چـتري نداشتيم هر دومون بـه زيـر بـارون
محـكـم دسـامو گـرفتي تـوي كوچـه و خيـابـون
تو از يه دوري مي گفتي من از انـتـظـار مهتـاب
مـث يـه رويـاي رفـتـه دريغ از ديـدن يـك خــواب
چه حـس غريبي داشتم وقتي كه نگاتو خوندم
اما بـا ايـن همه سختي دوباره پيش تـو مونـدم
زده بود نم نم بـارون بـه خـيــال مـن يـه تـكــرار
كـه شايـد ديدن ماهـت باشـه واسه آخـرين بـار
وقتي كه بارون تموم شد از خـيال تو گسستـم
توي اوج ظـلـمت شـب بي تـو آواره شـكـستـم
تـو كـه رفتـي اما يادت حسمـو كرده يـه شاعــر
بـراي بـرگـشـتـن تــو شــده ام مــث مـسـافـــر
سمیه رضایی اصل
باسلام خدمت شما عزیزان .اگر دوست دارید شعر از خودتون بگیدیا شعری ثبت کنید در وبلاگ ثبت نام کنید تا دیگران از شعری که به ثبت رساندید نهایت لذت را ببرند.یکی دیگه خوبی های وبلاگ اینکه وقتی شعری رو می نویسید این شعر به نام خودتان به ثبت می رسه.به امید سربلندی شما شاعران و یاری کنندگان این وبلاگ.