هفته دفاع مقدس یادآور خون های مقدسی است که پای شجره طوبای انقلاب اسلامی ریخته شد

چه فرق می کند

گل یا پوچ

وقتی تو

دست هایت را

در شلمچه جا گذاشته ای.

(۲)

دارم تشییع می شوم

روی شانه ی شهر

دست به دست می روم تا خدا

پیراهنم

بوی گل و گلاب می دهد

من!

صدای زخم های کارون را می شنوم

باید پیاده شوم

برگردم

به خاکریز

به سنگر

به شلمچه

دانیال رحمانیان از جهرم

او می آید

صدای پاش میاد

خیلی نزدیک شده

گوش میسپارم به باد شاید

اشتباه نکرده باشم

چقدر دلم برایش تنگ شده است

سالهاست که ازش بیخبرم

بویش را حس میکنم

خدایا

یعنی واقعا خواهم دید و به سینه ام خواهم چسباند

یعنی با تمام وجود بویش را استشمام خواهم کرد

راست گفتند قدر زر زرگر شناسد

سالهاست ندیدمش

سالهاست حسش نکردم

میدانم قیافه اش تغییر کرده

میدانم همه چیز در موردش عوض شده

اما من هنوز هم میخواهمش

شک نکنید میدانم که شما هم دلتون برایش تنگ شده

آِره

مدرسه را میگم

کلاس اول

کتابها

وای که چقدر میخواهم کتابها را بو میکردم

امسال آیدا میره کلاس اول و من دوباره کلاس اولی میشم

باز

بابا آب داد

مادر در باران آمد

آن مرد اسب دارد

سارا سبد در دست دارد

قد گل زرد از گل قرمز کوتاهتر است

گربه به بالای درخت میرود

کبری کتابش را گم کرده بود

کوکب خانوم از شیر ماست درست میکند و من دارم خاطرات ۲۵ سال پیش را مرور

میکنم

من بیشتر بیقرارم تا کتابها به دستم برسه

کتابهای کلاس اول دبستان

من به مدرسه خواهم رفت

دوباره درس خواهم خواند

مگه مامانها نمی توانند دوباره کودک شوند 

کاش کی

کاش کی میشد پیش کسی

 سفره ی دل را واکنم

کاش کی میشد کسی باشه

 اونو رفیق صداکنم

دلم از غریب و آشنا پره

هر چی میبینم همش تظاهره

با که گویم این همه غم

قصه های سرگذشته

همچوگل پرپر شدنها

راه و رسمه سرنوشته

در غم بی همزبانی

کارم از گریه گذشته

خنده با روی لبانم

سالهاست بیگانه گشته

با که بگویم که این همه غم

قصه های سرنوشته

چه علاقه ای داری به ساعت شنی..؟!

تا به حال به دونه هاي ريز شن وقتي به پايين ميريزن، دقت كردي؟ در كمال آرامش و خونسردي، انگار نه انگار اين پايين ريختنشون براي ما گذر زمانه! دونه هاي ريز شن ... نه، دونه هاي خيلي ريز  شن همه با هم يك ساعت رو تشكيل ميدن... يك ساعتي كه خيلي راحت از اون بالا سر ميخوره و پايين ميريزه، پايين ميريزه و بين بقيه ي شن ها گم ميشه. شايد بشه ساعت شني رو برگردوند. اما هيچوقت نميشه اون شن هاي از دست رفته بین تمام شن ها رو پيدا كرد.

همه چیز خیلی زود و ساده تموم میشه در عین خونسردی...!!

منبع

مفهوم عشق

مفهومی برای عشق می گردی ؟

 

تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب
بدینسان خوابها را با تو زیبا می کنم هر شب

تبی این گاه را چون کوه سنگین می کند آنگاه

چه آتشها که در این کوه برپا می کنم هر شب

تماشایی است پیچ و تاب آتش ها .... خوشا بر من

که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب

مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست

چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب

چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو

که این یخ کرده را از بی کسی ها می کنم هرشب

تمام سایه ها را می کشم بر روزن مهتاب

حضورم را ز چشم شهر حاشا می کنم هر شب

دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش

چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب
کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی ؟

که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب

فصل پاییز

پاییز

داری از راه میرسی

دلم برات تنگ شده

باخودت چه ارمغان آوردی

رنگ زردیا قرمز

داری از راه میرسی

آمدنت چه پرصداست

مدرسه ها باز میشند

برگ درختها میریزه

هوا داره سرد میشه

خش وخش برگها

فصل نارنگی و نارنج و انار

فصل پاییزی من

برگ پاییزی من

قسمت من از تو اینه

برگریزان درختان

 

 

๑۩۞۩๑ توبّه ز آدم ๑۩۞۩๑

 


 خدا جون شکرت که دادی ، تو به من نعمت شعرو
کـــه تو اوج بی کســی هام ، من با اون بــگــم غمامو

  تا بـشه راهـه نجاتی ، واسه ی رهایی از غم
تا که دیگه دل نذاره ، سر به رسوایی و ماتم
 


  همــــه ی هســـتیمو دادم ، پــــای یه دیــــــونه بازی
 حالا من موندم و عشقی ، که به دل باز می ده بازی

   اینجا یک رنگی گناهه ، وای دورنگی شده مطلوب
 شده مطلوب زمــــونه ، که ببــــینن  عشق و مصلوب



   همــــه گـــــرگــــا با تأسف ، تــو لبـاس بـرّن امّا
همه می دونیم و می شیم ، آروم آروم مثل اونا

  تا کـه رسوا نشه باشـیـم ، بشـیم همرنگ جماعت
 اون جماعتی که ننگ و، می خرن به جون چه راحت



   می زنن تهمت بی جا ، به همه . . .  به رسم دنیا
می کشن به گنده نفرت ، همه ی  دنیارو اونا

  می زنن پل به تبــاهی ، به جدایی رو سیـاهی
 عاقبت می نالن از این ، که خدا چه بی وفایی



   از تو ( خدا ) می کنن طلب هی ، بدهی های وفارو
همونــایی که بدهـــکار، مــی ذارن رو هم چشارو

  خداجون خیــــلی غریبی  ، غربتم سخته خدایی
منم این حسو چشیدم ، می دونم چه حسی داری



   جزء همین برگ سفیدو ، یه قلم هیچی ندارم
 دلمم خوشه هنوزم ،  که خداجون تورو دارم

   همــه ی دارو نـــدارم ، شـــد فنـــا به پای عشقی
 که می گفت هوامو داره ، امّا می داد دل و بازی



   حالا مــــن موندم و یادش ، با یه قلـــب بی تفــاوت
 که می سازه از خیالش ، واسه زجر دادن من بُت

   دیگه هیچ میلی ندارم ، واسه عاشق موندن از نو
 واســـــه زندگی خدایا ، حتّــی
تـــاب بنـــده هاتو



   آخه قلب بی کسه من ، تنها دل باخت به همونی
 که به بند کشید چه آسون ، دلمو با چرب زبونی

   حالا من موندم و شعرام ، با یه مجموعه ی غمگین
 که همــــه در مدح اونن ، با غم اون شــــــدن آذّین



   همـــــه ی دارایی مــــن ، حالا چندتا برگ نامسـت
 چند تا عکس پاره پوره ، با یه قلب زردو خستست

بظاهـــــــــر خندونم اما  ،  توی باطن دربو داغون 
خداجون خستم از عشقی ، که میگفت داره بهم اون
  



 همه ترکم کردن امّا ، جزء یکی که هست همیشه
 یکی  که هر لحظه هر جا ، همیــشه هــــــــوامو داره 
 
 نگـــــــــرونه خوب می دونم ، نگرون حال و روزم
آشناست امّا غریبم ، من با اون همیشه هر دم


 
  دستمو گرفته هر وقت ، تا کمک گرفتم از اون
 از تمـــوم کــلّ دنیا ، می مـــونه فقــــط برام اون
خوده معــشوقمه راستی ، گفته معشوقه ی اونم
 وای خدا توبّه ز آدم ، می خوام عــاشقـت بمونم


   ترانه سُرا : یاسر مهوار حسینی

๑۩۞۩๑ مادرم رفت تا سوی خدا ๑۩۞۩๑


مادرم رفت

My mother went

امیدم رفت _ عشقم رفت

Hope she was my love

همه ی دارو ندارم

All drugs do not

همه ی آنچه که داشتم

All that I

رفت

Went

از دستم رفت

Went from my hand


بی آنکه

Without

برای بار آخر .... یکبار

For the last....Once

مرا باز در امنیت آغوشش

Opened my arms in security

 بفشارد محکم

Wring firm 

و بگوید با من

And tell me

از غم  تنهایی خویش

Sadness Their own


مادرم رفت

My mother went

با دو دسته بسته و

Closed with two categorise

پای گره خورده و چشمانی باز

Feet tied and your eyes open

بی نسیب از لطفی

B Nsyb of Lotfi

که طلب داشت

That demand was

از تک تک این روزهای بظاهر تقدیر

Individual these days apparently appreciated


مادرم رفت

My mother went

آهسته و آرام

Slowly

مثل هروز که با قامتی در هم خورد

Hrvz such statur that eats together

پا به پا  گز میکرد

Flour was  Foot to foot 

راهروی عمر پر گوهر خویش را تا مرگ

Corridor filled with the essence of life to his death


مادرم رفت

My mother went 

بی اینکه مرا باز ببوسد یا از نو

Without you kiss me again or anew

باز به گوشم گوید از رسم این دنیا . . . ای داد

Says my ears open to the world of drawing. . . . .  Gave

یا برایم خواند از غصه ی

Or calling me from the grief

 مرگ شوهری که او را

Death of her husband

تا آخرین لحظه ی عمرش

Until the last moment of life

پرستش میکرد

Would serve


مادرم رفت

My mother went

بمانند برگی زرد

STAY yellow leaf

کز درخت دنیا

Of tree world

آهسته بر تن خاک تکید

Low soil on tons blight 

یا همانند گلی در گلدان

Or like a flower pot

آهسته آرام

Slow slow

خشکید

Blight

مادرم رفت

My mother went

و برایم تنها

And only me

باز نهاد

Open institutions

غصه وانکار غمو دردی را

Privacy rue grief pain

که یک عمر به دوشش می کشیدو حتی

Milking a life to be even carry

یک لحظه ام ز غمش

I have a moment rue

لام تا کام

Never

دم نزد تا نکند

With the tail not

خاطره فرزندانش را

Memory of children

 یک لحظه پریشان احوال

Council distracted for a moment

خوش آرمیدو آرام گرفت در بستر خاک

Welcome slept in the bed soil

خوش آرمیدو آرام گرفت در بستر خاک

Welcome slept in the bed soil

خوش آرمیدو آرام گرفت در بستر خاک

Welcome slept in the bed soil


خوش آرمیدو آرام گرفت در بستر خاک

Welcome slept in the bed soil

ای وای . . . .

My


پس کجا خواهم یافت

So where was I

رنگ مِهربان نگاهت را من

I'll be watching the gentle color

گرمی دستانه پر از مهرت را

 Team filled with the warmth love

لطف آغوشه پر از عشقت را

Full of love thanks to bosom

دیگر که به دامن گیرد

Another is that fuel

صورتم را وقتی

When my face

که به پهنای سیمای غمنگینم اشک

The width of the Broadcasting sad tears

بر دامن پر زمهرتو می ریزد.

The full skirt is love puts.


مادرم رفت و نرفت است انگار

My mother went and did not like it is

و نخواهد رفت زین پس

And will not saddle the

یادو خاطره اش از دله من

Souvenir & his memory glutton I

مادرم رفت . . . تا سوی خدا

My mother went. . . . .  To God


روحش شاد

God bless his soul


روحش شاد

God bless his soul


دل نوشته : یاسر مهوار حسینی
Heart: Yaser Mahvar Hosseini

سری شعر های عاشقانه


سری شعر هایی که دست نوشته ی کودک عاشق درون طاها است.

آدم رو به اوج میبره!

دست نوشته های عاشقی طاها

یادم آمد تو به من گفتی:

از این عشق حذر کن!

لحظه ای چند بر این آب نظر کن

آب آیینه ی عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا که دلت با دگران است!

تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن!

با تو گفتم:حذر از عشق؟!.....................ندانم

سفر از پیش تو؟!.................هرگز نتوانم

تنوانم!

باز گفتم که:تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق؟!.......................ندانم‌‌......................نتوانم

یادم آید که:دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم

نگسستم..........نرمیدم

تورا در بهار صداکردم نامت گلی شد

                                         میان دست هایم خندید

تورا در تابستان خواندم

                                    یک افتاب در چشم من گریست

تورا از پاییز پرسیدم

                                 درختی راز خویش را به خاک گفت

نشان تو را از زمستان پرسیدم

                                 بغض تمام پرندگان باران شد

                                

๑۩۞۩๑ لیلــــــــــــــــــــــــی و مجنـــــــــــون ๑۩۞۩๑

๑۩۞۩๑ لیلــــــــــــــــــــــــی و مجنـــــــــــون ๑۩۞۩๑

نگفتم نه _ به دل از عشق _ که باز،بی تاب چشماته

نمی خونم ز چشمایی _ که دل تنــــگ نگــــــــــاهاته


فقــط میگم بدونـی دل _ هنـــــوزم یاده چشــماته

فقــط میگم بدونی تـــا _ که زنده با نفسهـــــــــاته


نمی دونم چرا شعرام _ دوباره از تــو می خـــــونه

چــــــرا بازم دله تنهام _ ار این تنهــایی دل خونــه


چرا دل تنگی و غربت _ ســــــــزای قلب مجنونه

چرا لیلی دلش از عشق _ گرفته درب و داغـــونه




ترانه سرا : یاســــــر مهـــــــوار حســـــــــــینی


๑۩۞۩๑ دل نوشته هایی از :  یاسر مهوار حسینی ๑۩۞۩๑

تقدیم به او که رفت و رفت تا با 

رفتنش به این باور برسم

که

هر خدا نگهداری

دیداری در پی نخواهد داشت......

 


من بیادت هستم

گرچه از خاطر تو رفته باشد يادم

و نگاهت نكند باز نگاهم اي گل

من بيادت هستم

من بيادت هستم

وبه يادت همه شب

مي شود ابري باز

حجم غمگين نگاهم اي يار

من بيادت هستم

در شبانگاهانی

که بیادت تا صبح

اشک ها خواهم ریخت

و سحرگاهانی

که بیادت تا شب

باز هم اشک خواهم ریخت

توبیا با من باش

گرچه در ياد تو نيست

آن همه وعده وعيد

عشق و اميد

كه به من مي دادي

گرچه در ياد تو نيست

رونق اشكانم

كز غمت مي بارند

تو به من یاد بده

و بياموز مرا

كه بيادت همه شب

من چگونه  نكنم نا له و

اشك

از نگاهم نشود جاري و

من

نكشم آه

از ته دل

با فغان اسمت را

نکشم فریادو

نکشم شعله به دامانه وجوده کبریایی خدا

که چرا تو ربودی از من

قلب و جان و همه احساسم را

و به تو خواهم گفت

گر مجالي باشد

گر كند خدا قسمتمو

يا شود قسمت تو

يا دلت ياري رساند به دلم

با همه احساسم

همه ادراكه وجودم

باغرور خواهم گفت

من اگر . . . .

من اگر يادت نكنم نامردم

من اگر عشق تو را در سجده معبود

پرستش نكنم

نامردم 

 من بیادت هستم

گرچه در خاطر تو

نیست دگر هیچ یادی و نشانی از من

گرچه در باور تو

شعله ندارد انگار

آتش عشقی  که بدان

تو قسم می خوردی

من کجا گم کردم

همه ء آن

همه احساسی را

که زمانی

ای دوست

وعده اش را توبه من

می دادی

کاش به من می گفتی

من کجا گم کردم

 

دل نوشته ای از : یاســـــر مهوار حسینی


 

من بهت قول داده بودم یادته

اینکه از تو دل نگیرم یادته

 

اینکه تا آخره عمرم نازنین

فقط از تو من بخونم یادته

  

من بهت قول داده بودم نازنین

همیشه میگفتی  _ عاشقی ببین

 

یادته شبا توی فکرو خیال

ماه من بودی و من خاک زمین

 

یادته تا که دلامون میگرفت

از غمه تقدیرو روزگاره زشت

 

آروم وساده ی  ساده بی صدا

توی آغوش هم آروم می گرفت

 

همیشه آرزوت این بود یه زمون

هیچکسی نیاد یروز میونمون

 

یادته یه شب منو دادی قسم

که نگم پیشت دیگه از اینو اون

 

من بهت قول داده بودم نه گلم

اینکه جزء عشقه تو از کسی نگم

 

اینکه تنها واسه ی تو باشمو

غیره تو دل به کس دیگه ندم


یادته تو آسمون قلب تو

گفتی که داری یه تک ستاره و

 

اون یه تک ستارتم گفتی منم

خانمی _ یادت می آد ستارتو

 

من بهت قول داده بودم که یروز

بی خبر نرم _ توهم نری یروز

 

قول دادیم _ که تا همیشه تا عبد

نزنیم قیده همو یوقــت یروز

  

خانمی یادت می آد تو صحبتات

همیشه از عشق میگفتی و صفات

 

هنوزم به اون خدا طفلی دلم

می سوزه تو عطش مهرو وفات

 

گله ای از تو نداره دل بگم

هنوزم به چشم من ماهی گلم

 

خانمی خیالت تخت باشه عزیز

هنوزم دوست دارم _ عاشقتم

 

من بهت قول داده بودم یادته

گله من هنوز دلم بیادته

 

هرموقع خواستی بیای _ پاشو بیا

آخه دل طفلی هنوز خرابته



ترانه سرا : یاســـــــر مهوار حسینی

بازم طاها

در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید


تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت


آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ی ماه فرو ریخته در آب

شاخه ها دست بر آورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ


یادم آمد تو به من گفتی:

از این عشق حذر کن!

لحظه ای چند بر این آب نظر کن

آب آیینه ی عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا که دلت با دگران است!

تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن!

با تو گفتم:حذر از عشق؟!.....................ندانم

سفر از پیش تو؟!.................هرگز نتوانم

تنوانم!

باز گفتم که:تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق؟!.......................ندانم‌‌......................نتوانم

یادم آید که:دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم

نگسستم..........نرمیدم

 

تقریبا زیبا ترین شعر طاها

جز من اگرت عاشق شیداست بگو

ور میل دلت به جانب ماست بگو

ور هیچ مرا در دل تو جاست بگو

گر هست بگو،نیست بگو،راست بگو

طاها

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

یادم آمد که شبی باهم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دل خواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

.

.

.

.

بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

طاها

شب عفو است و محتاج دعایم

زعمق دل دعایی کن برایم

اگر امشب به معشوقت رسیدی

خدارا در میان اشک دیدی

کمی هم نزد او یادی زما کن

کمی هم جای ما او را صدا کن

بگو یارب فلانی روسیاه است

دو دستش خالی و غرق گناه است

بگو یارب تویی دریای جوشان

در این شب رحمتت بر وی بنوشان

یه حرف در مورد خودم:

من طاها ساکن اصفهانم

TNIAZIM@YAHOO.COM

WWW.TAHAMUSIC.BLOGFA.COM

همه ی شعر های من سروده خودم و نتیجه ی بیکاری و بی خوابی های شبانه ام است.

اکثر شعر های من جایی سروده نشده اند

فقط در شب شعر که شب های جمعه در نزدیکی منزل مان اتفاق می افتد.

 

.:. فقط اینبارو میبخشم .:.

برام لحن صدات دیگه مثه لالایی گفتن نیست

 

بگو از عشق پشیمونی ولی اجبار به گفتن نیست

 

دیگه جایی واسه تردید تو رویاهام نمیمونه

 

به جز بخشیدنت راهی جلو پاهام نمیمونه

 

فقط اینبارو میبخشم که سایَت حکم دیواره

 

چون از قلبم گریزونی دلم بیمار و تبداره

 

فقط اینبارو میبخشم بازم حرفای تکراری

 

قمارت را نمی بازم اگرچه بردی چند باری

 

فقط اینبارو میبخشم که تردیدم یه پایانه

 

نخوا باور کنم بازم دلت درگیر طوفانه

روزی که تمام نیست...            

روزی که  با یک اتویوس می روی و

با یک سیگار برمی گردی

روز تمام می شود

سیگار هم!

 

برای مقدمه....

اگر که می شنوی باران! به سقف من بشین

-  با صدای طبل که از یک شبه تا بلخ رفتن آمده ام

اگر که می شنوی سقف! به روی آسمان گشاده تر ...این بارانه! باران من!

ورداشته من را ببرد به کودکی نشان بدهد یا به ترکه آل

بالو!

نه...

که اگر کودکی داشت

من را به همخوابی و این باران نمی خواست

دیگر که را یاراست که بیش از این در متن بنشیند ، از آسمان بریزد، سقف بشکاند؟

اگر که می شنید چطور با لذت دافعی به نیم سوخته ی سیگار پک می زنم...

اگر که می شنوی باران،

- همخوابه شبهای تردست اردیبهشت که بهارخواب و شرجی از تو به ستوه آمد:

سقف به آسمان دهن باز کرده به سینه ام مک می زند

ماه بلند تر است تن ها تر ام

....

پی نویس: بندهای" - ..."ادامه سطر قبلی اند که یک سطر بلند باید خوانده شن فقط بلاگفا اجازه همچین سطرهای بلندی رو به شاعر نمی دهد.


(برای مهربانی های  پدرم)


تو نيستی

من معتاد شدم

هر شب جای دنجی می نشينم

 تزريق می کنم

کلمه ، کلمه

تا شاعر شوم

اما سال هاست

به قافيه ها نرسيده ام

حالا تمام بدنم تير می کشد

وهنوز هم به يک روز که بوی تورا بدهد

قانعم.

دانـیـال رحمانیان

اب ونمک

باز می باره بارون داره کم کم میاد زمستنون امان از این دل ساده و پریشون

چه ساده بودم کنار تو گرگ مثل یه بره بودم ندونستم داری میکنی بازی با من

حالا که رفتی  منتظرم نشستی  موفع خداحافظی با نامه  گفتی هم درا رو رو من بستی

از غریبها با کنایه شنیدم، گفته بودی قیافم و دوست داری ببینی،  وقتی بهم بگی دوستم نداری

لیاقت عشقم نداشتی  می خوام بگم خیلی پستی  مثل پینیکیو  دروغگو بزرگی هستی

نمیدونم  چرا ازم گذشتی  الان با کی هستی پشت کدوم سوار کار اسب سپیدی نشستی

ولی یه روزم  اسب سیاه نفرینم تو رو میشونه به پشتش  سیاه میکنه روزگار تو عشق جدیت

با  دل من کردی  یکم  اشپزی من گذاشتی  عجب تو ی اب ونمکی  تا شاید پیدا کنی مرد ارزوت

اما بدون هیچ وقت  با شکوندن  هیچ دلی نمی تونی برسی به ارزوت

Baye

3:20 am

۱۱/۶/۱۳۸۹

 

 

 

 

 

 

وارونه که نگاه کنی...............

وارونه که نگاه کنی

درخت ها را توی هوا در حال تاب خوردن می بینی

اتوبوس ها را معلق و ساختمان ها را آویزان می بینی

چه خوب است بعضی وقت ها هم دنیا را از زاویه ی دیگری ببینیم

 

ستاره بزم مرا مي كند چراغاني

پيامكي زده ام دعوتي به مهماني

 

براي آمدنت ميز وصندلي چيدم

به روي ميز تو باشد گلي و گلداني

 

گذشته نيمه مجلس چرا نمي آيي

رسيده جان به لبم مردم از پريشاني

 

و موش توي دلم لونه مي كند اما

گمان كنم كه پي ساكي و چمداني

 

دل بزرگ تو ضايع كند مرا آخر

گذشته ساعت (نه) دير شد نمي داني

 

و باز ردِ تماسِ تلفن همراه

ز بس كه شور زده دل شده نمكداني

 

فشار خون من از بس تحركش بالاست

پر است نيمه ليوان ز قندِ قنداني

 

حدود ساعت (ده) شد براي بار صدم

بده به(مشترك مورد نظر)جاني

 

رسيده نيمه شب رفته اند مهمانها

من و ستاره و ياد تو غزلخواني

 

حامد ظفر

 

انگار رفتی

سلام انگار رفتی‌ بوی پیراهنت را حس نمیکنم،انگار سایه ت هم با من قهر کرده،چرا از من

 روی بر میگردانی،صدای نفسم از ترس همه جا پخش شده و صدای پاهام از سکوت توی خونه

 تلنگری به پا کرده که دلمو بدجوری میلزونه،پس کجاست؟کجاست اون خنده‌ها؟کجاست دوست

داشتن؟کجاست عشق؟از همه مهمتر اون همه حرف قشنگ،چشمام گریون شده باز!دوباره دارم اه

 میکشم!نگاهمو عکسها میدزدند،صدام دیگه در نمیاد،بدنم بی‌ جون شده،heesam میگه رفتی

‌ اما دلم میگه اینجا ی [مدام خودشو منو می‌خواد گول بزنه]انگار رفتی‌،بی‌ دلیل رفتی‌ همین طور

 که بی‌ دلیلم امدی،نمیدونم تو خواستی‌ عاشقم کنی‌ یا خواستی‌ اذیتم کنی‌ شایدم اصلا خواستی‌

تجربه‌ای واست باشم.

یه چیزی میگم شاید باورت نشه!!!!!تو توی این دنیا واسعم زندگی‌ بودی،این من بودم که تجربه

 بودم ...

 

دکلمه از زیبا بیات


امام گلها

 

غــزل پــيــالــه ويـادت بـراي مـن چـو سـبو

رمــيــده وَهـم وخــيـالـم شـبـيـه يــك آهــو

 

بــه اشــك ديــده بــراي تــو آب مــي ريــزم

مــســيــر آمـــدنــت بــا مــژه كــنــم جــارو

 

يـكـي دو شـب خـبـري از شـمـا نمي باشد

كـجـاي شـهـر نشستي ، انيس من ، برگو

 

يـكـي دوشـب به كـنـارم چـرا نـمـي آيي ؟

مـن و فـراق تــو و گــريـه هـاي تـو در تــو

 

يكي دوشب سپري شدكه چشم در راهم

چو شمع نيمه تمامم كه مي زنم سو سو

 

شـنـيده ام سر شب همهمه به شهر افتاد

كـسـي سـراغ نــدارد امــام گــلــهــا كـو ؟

 

هـمـان كه بر لب او حمد و ذكر سبحان بود

و عـطـر هر نفسش چون اقاقي و شب بو

 

شنيدم از زن كوفي به شوهرش مي گفت

كه تـيـغ كـار خـودش كرد و رفـتـني شد او

 

بـبـيـن كه شـدت ضـربه چقدر سنگين بود

شـكـسـتـگـي ســر تــو رسـيـده تـا ابــرو

 

نــه تـيـغ پــور مــرادي كـشـد تـو را حـيـدر

كه كـشـتـه از غـم ديــوار و مـيـخي و پهلو

 

پـس از عـلـي به خدا مي خورند بد عهـدان

تـمـام خــون خــلايــق بــسـان يــك زالــو

 

تــمــام كـن سـخـنـت را ظـفر به خاطر دار

بـه حـشـر نـام عـلـي مي كند بسي جادو

مسافر

مسافر

یادته چـتري نداشتيم هر دومون بـه زيـر بـارون

محـكـم دسـامو گـرفتي تـوي كوچـه و خيـابـون

 

تو از يه دوري مي گفتي من از انـتـظـار مهتـاب

مـث يـه رويـاي رفـتـه دريغ از ديـدن يـك خــواب

 

چه حـس غريبي داشتم وقتي كه نگاتو خوندم

اما بـا ايـن همه سختي دوباره پيش تـو مونـدم

 

زده بود نم نم بـارون بـه خـيــال مـن يـه تـكــرار

كـه شايـد ديدن ماهـت باشـه واسه آخـرين بـار

 

وقتي كه بارون تموم شد از خـيال تو گسستـم

توي اوج ظـلـمت شـب بي تـو آواره شـكـستـم

 

تـو كـه رفتـي اما يادت حسمـو كرده يـه شاعــر

بـراي بـرگـشـتـن تــو شــده ام مــث مـسـافـــر

سمیه رضایی اصل

دیروز

دیری نمی پاید

شادی هایت

      را

گرو بگذاری

    و به

التماس دیروزم بیایی

     اما

در ظلمت جایت خاهم گذاشت

سمیه رضایی اصل

گریه شمع

 گريه ي شمع

 

بوسه نزن به عكسِ من،جاي لبات مونده بـه جا

ز بس عزيزي واسه من، كـه  دادمت دسِ  خــدا

 

بوسه نـزن با بوسه هات ، اشكِ منم جاري ميشـه

ميشكنه شيشه ي  دلم ، پشتم  ز  غصه تا ميشه

 

اگــه   نخواستم  بمونم ، تــو  دنيـاي  شيرين  تــو

حيفم اومد پام بموني،مث يه شمع مي سوزي تو

 

بـي تـو ميـدونستـم روزام ، سيـاهيِ شبا ميشه

چمـدونا شـو  شاديام ، بستـه  ازم  جـدا ميشـه

 

با  رفتنم  ز  پيش  تــو ، غـم  تــو  نگاهم  باقيــه

قطره ي اشك چشمونم ، شـده تو شعـرام قافيـه

 

بسه ديگـه بوسـه نـزن ، كـه مهر تـو ستودنيس

كه ماه آسمـون بـَرام ، بـه گَـرد پاهـاي تـو نيس

 

گريه نكـن اشـكِ چشـات ،آب شـدن  تـنِ  مـنِ

بميـرم و هيـچ نبينم ، شادي ازت  رخت ميكنِ

 غلامرضا رضایی اصل (رضا دلمن)

 

نماز سرخ

 

آن گوشه از آسمان

ماه دست وپایش را گم کرده است

خورشید

زیرلحاف سرمه ای شب

چرت می زند

و تو عاشقانه با اقامه ی شمشیر

نماز سرخ می خوانی.

(۲)

وقتی که بابا باز در باران نیامد

دیگر میان سفره آب و نان نیامد

از لابلای نخل های باغ کوفه

دیگر صدای خواندن قرآن نیامد

مردی زجنس آسمان در خاک می رفت

حتی برای غسل او باران نیامد

امشب برای دیدن آن روی ماهش

ایلی فرشته آمد و انسان نیامد.

دانیال رحمانیان