من دلم می‌خواهد


خانه‌ای داشته باشم پر دوست


کنج هر دیوارش


دوستهایم بنشینند ارام


گل بگو گل بشنو


هرکسی می‌خواهد


وارد خانه پر عشق و صفایم گردد


یک سبد گل سرخ


به من هدیه کند


شرط وارد گشتن


شست و شوی دلهاست


شرط ان داشتن


یک دل بی‌رنگ و ریاست


بر درش برگ گلی می‌کوبم


روی ان با قلم سبز بهار


می‌نویسم ای یار


خانه‌ی ما اینجاست


تا که سهراب نپرسد دگر


خانه دوست کجاست؟  

نمیخواهم بمیرم

نمی خواهم بمیرم، با كه باید گفت؟

كجا باید صدا سر داد؟

به زیر كدامین آسمان، روی كدامین كوه؟

كه در ذرات هستی رَه بَرَد توفان این اندوه

كه از افلاك عالم بگذرد پژواك این فریاد!

كجا باید صدا سر داد؟

فضا خاموش و درگاه قضا دور است

زمین كر، آسمان كور است

نمی خواهم بمیرم، با كه باید گفت؟

اگر زشت و اگر زیبا

اگر دون و اگر والا

من این دنیای فانی را

هزاران بار از آن دنیای باقی دوست تر دارم

به دوشم گرچه بار غم توانفرساست 

وجودم گرچه گردآلود سختی هاست

نمی خواهم از این جا دست بردارم!

دلم با صد هزاران رشته،

با این خلق با این مهر،

با این ماه با این خاك با این آب ...

پیوسته است مراد از زنده ماندن،

امتداد خورد و خوابم نیست

توان دیدن دنیای ره گم كرده در رنج و عذابم نیست

هوای همنشینی با گل و ساز و شرابم نیست

جهان بیمار و رنجور است 

دو روزی را كه بر بالین این بیمار باید زیست

اگر دردی ز جانش برندارم ناجوانمردی است

نمی خواهم بمیرم تا محبت را به انسانها بیاموزم

بمانم تا عدالت را برافرازم، بیفروزم

خرد را، مهر را تا جاودان بر تخت بنشانم

به پیش پای فرداهای بهتر گل برافشانم

چه فردائی، چه دنیائی!

جهان سرشار از عشق و گل و موسیقی و نور است ...

نمی خواهم بمیرم، ای خدا!

ای آسمان!

ای شب!

نمی خواهم

نمی خواهم

نمی خواهم

مگر زور است؟

شعر و دوست دارم و شاعرش را نمیدانم

سلام

سلام دوستان

خیلی وقت بود رمزم را فراموش کرده بودم

 داشتم نظرات وبلاگم را جستجو میکردم

چشمم افتاد به این وبلاگ

تازه یادم اومد من عضو بودم

اومدم یه شعر بنویسم

خداییش اینو خودم گفتم

البته شبیه شعر نیست

ولی دلم و خوش میکنم

نظر یادتون نره

آب را گل کردند

سهراب عزیز

تو کجایی که ببینی آب را گل کردند

چشمها را شستند جور دیگر دیدند

زیر باران رفتنم

اماچشمهای اشک آلودم را ندیدند

دیوانه خطابم کردن

من به سیبی سرخ خشنود بودم

آن رااز شاخه چیدند چیدند

تو کجایی که ببینی

من در ده بالامنتظر آب روان بودم

آن را گل کردند

او می آید

صدای پاش میاد

خیلی نزدیک شده

گوش میسپارم به باد شاید

اشتباه نکرده باشم

چقدر دلم برایش تنگ شده است

سالهاست که ازش بیخبرم

بویش را حس میکنم

خدایا

یعنی واقعا خواهم دید و به سینه ام خواهم چسباند

یعنی با تمام وجود بویش را استشمام خواهم کرد

راست گفتند قدر زر زرگر شناسد

سالهاست ندیدمش

سالهاست حسش نکردم

میدانم قیافه اش تغییر کرده

میدانم همه چیز در موردش عوض شده

اما من هنوز هم میخواهمش

شک نکنید میدانم که شما هم دلتون برایش تنگ شده

آِره

مدرسه را میگم

کلاس اول

کتابها

وای که چقدر میخواهم کتابها را بو میکردم

امسال آیدا میره کلاس اول و من دوباره کلاس اولی میشم

باز

بابا آب داد

مادر در باران آمد

آن مرد اسب دارد

سارا سبد در دست دارد

قد گل زرد از گل قرمز کوتاهتر است

گربه به بالای درخت میرود

کبری کتابش را گم کرده بود

کوکب خانوم از شیر ماست درست میکند و من دارم خاطرات ۲۵ سال پیش را مرور

میکنم

من بیشتر بیقرارم تا کتابها به دستم برسه

کتابهای کلاس اول دبستان

من به مدرسه خواهم رفت

دوباره درس خواهم خواند

مگه مامانها نمی توانند دوباره کودک شوند 

کاش کی

کاش کی میشد پیش کسی

 سفره ی دل را واکنم

کاش کی میشد کسی باشه

 اونو رفیق صداکنم

دلم از غریب و آشنا پره

هر چی میبینم همش تظاهره

با که گویم این همه غم

قصه های سرگذشته

همچوگل پرپر شدنها

راه و رسمه سرنوشته

در غم بی همزبانی

کارم از گریه گذشته

خنده با روی لبانم

سالهاست بیگانه گشته

با که بگویم که این همه غم

قصه های سرنوشته

مفهوم عشق

مفهومی برای عشق می گردی ؟

 

تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب
بدینسان خوابها را با تو زیبا می کنم هر شب

تبی این گاه را چون کوه سنگین می کند آنگاه

چه آتشها که در این کوه برپا می کنم هر شب

تماشایی است پیچ و تاب آتش ها .... خوشا بر من

که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب

مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست

چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب

چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو

که این یخ کرده را از بی کسی ها می کنم هرشب

تمام سایه ها را می کشم بر روزن مهتاب

حضورم را ز چشم شهر حاشا می کنم هر شب

دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش

چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب
کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی ؟

که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب

فصل پاییز

پاییز

داری از راه میرسی

دلم برات تنگ شده

باخودت چه ارمغان آوردی

رنگ زردیا قرمز

داری از راه میرسی

آمدنت چه پرصداست

مدرسه ها باز میشند

برگ درختها میریزه

هوا داره سرد میشه

خش وخش برگها

فصل نارنگی و نارنج و انار

فصل پاییزی من

برگ پاییزی من

قسمت من از تو اینه

برگریزان درختان