
تا حالا فكر نمي كردم كه يروز
به مترو . . . به يه ايستگاه خاص
و به يه اسم. . . .اينقد وابسته بشم؟!
حتما" مييپرسين كه چرا
Ok ميگم شما هم بدونين
اين داستان زندگي منه. . . !
مترو
اولين باري كه ديدمش يه آرامش خاصي در گرو نگاهاي درياييش بود
يادمه بهم ريخته بودم . . . داغون
اما وقتي بهم خيره شد انگار غمام از يادم رفت
ديگه سرو صداي اطراف و شلوغي حاكم بر جو اونجا برام كم رنگ شدو
روم هيچ تاثيري نداشت
فضا پر از عطر نگاهاي منو اون شده بود
هردو خيره شده بوديم بهم
انگار همو سالها بود كه مي شناختيم
دلم لرزيد تو سينه . . . چشامو از چشاش گرفتم
ولي نگاهام بي اراده به هر سمتي كه خيره ميشد بالاخره
به نگاهاي اون گره مي خورد
شبا تو خيالم باهاش هم صحبت مي شدم و روزا
با نگاهاش غرق خجالت ـ هر چي كه بود حسه قشنگي بود
تا اينكه دل و به دريا زدم و يه شب باهاش هم مسير شدم
اون از خودش گفت و من از خودم
اون شب ، تا صبح نه من خوابم برد نه اون
همه دل خوشيمون
همون نيم ساعت مسيري بود
كه با هم با مترو مي رفتيم تا برسونمش
هميشه اون ايستگاه مترو نزديك خونشون برام
قشنگترين و با معني ترين جاي دنيا بود
قطارا مي اومدن اونجا خاموش مي ايستادن
هر از گاهي هم صدايي از بلندگو شنيده ميشد كه
ساعت كار مترو تمام شده لطفا ايستگاه رو ترك كنيد
ولي سر اون رو شونه من بود دستاي اون تو دستاي پر خواهش من
هر دو بي اعتنا به صداي تو سالن غرق احساس هم بوديم
از خدا مي خواستيم كه اي كاش مي شد تا لحضرو برامون نگه داره
دلامون ميگرفت
يعني امشبم تموم شد. . . .چقدر زود نيم ساعت شد
هميشه تو ايستگاه مترو غرق نگاهاش مي شدم و
خيلي آروم تو گوشش حرفاي دلمو ميگفتم
اونم با نجابتي كه داشت سرشو آروم رو به سينم نزديك ميكرد تا
بهتر صداي لرزونمو كه غرق خجالت بود بشنوه
اولين باري كه باهم رفتيم بيرون غذا خورديم بهترين ساعت عمرم بود
اون به عكساي توي لبتابم خيره بود و من به چشمايي قشنگي كه
انگاري تنها اميده زندگيم شده بود. . .
هروز به اميده اينكه ساعت موعود برسه و بتونم اون صورت ماهشو باز از نو
تو ايستگاه مترو ببينم
لحظه هامو يكي يكي . . . مي سوزوندم
وقتي كه كنارش بودم برگاي آس مو براش تند و تند رو ميكردم
تا تو غمار لحظه هامون
هميشه اون برنده باشه ـ
اين برام مهم بود
خوشحاليش . . . سر بلنديش . . . موفقيتش
و از همه مهمتر خودش
هر روز كه از آشنائيمون مي گذشت
بيشتر و بيشتر براش دلتنگي ميكردم
يروز ازش خواستم بهم اجازه بده تا در خونشون همراهيش كنم
اونم تو اوج ناباوريام قبول كرد
اين يعني يك ربع بيشتر بودن با اون!
اون جلو راه مي رفت و من پشت سرش!
چه لحظه هاي قشنگي بود
هر از گاهي به عقب چشم مي دوخت تا ببينه من دارم دنبالش ميام يا نه
فاصله نگاهاشو مي شمردم
يك . . .دو . . . سه . . . چهار
وقتي بر ميگشت تو دلم ميگفتم
خانمي خيلي دوست دارم
با اينكه نيم متر با هم فاصله داشتيم
با موبايل با هم در ارتباط بوديم
اون شبم برام يه شب استثنايي بود
اما يروز بهم گفت كه:
شايد ديگه باهام نتونه بياد بيرون
ازم پرسيد اگه ديگه منو نبيني چيكار ميكني
جلو اشكامو گرفتم
مي دونم دلش شور خونوادشو مي زد
هيچي نگفتم
ولي دلم شكست
اما بعدش گفت : حداقلش اينه كه هموباز تو مترو مي بينم نه
از ته دل گفتم آره چرا كه نه خانمي
بازم تو مترو همون سر جاي قبلي
باشه حتما عزيزم
اون شب يه چشم اشك بود و يه چشم خون
فرداش باز با هم قرار داشتيم
دوشاخه گل براش گرفتم
تموم جونم آرزو شده بود براي ديدن اون صورت ماهش
گلارو ازم گرفت
دستشو گرفته بودم
چه حس قشنگي بود بينمون
حس دوست داشتن و نياز
بهم گفت:
مي خواي همو يه هفته نبينيم
بازم دلم شكست
گفتنم عادت داري به دلشكستن
رومو برگردوندم تا اشكامو نبينه صورتمو با انگشتاي قشنگش
به سمت خودش آورد و اسممو صدا كرد و گفت بخدا شوخي كردم
تو دلم گفتم چه شوخي تلخي
قلبم درد گرفته بود
بروش نيووردم و قلقلكش دادم تا اون مثله من ناراحت نشه
تو ايستگاه
از اختلافات بين ديدگاهاي خونواده هامون گفتيم
واينكه. . . .
حرفاش همه درست بود
شايد ما بهم شبيه نبوديم
شايد خونواده هامون با هم از لحاظ اعتقادي فرق داشته باشن
ولي گناه ما چيه كه به هم علاقه مند شديم
اون شبم تا در خونشون پشت سرش رفتم
آروم اشك مي ريختم و با هاش طوري پشت موبايل صحبت ميكردم تا نفهمه
بعدشم شب
چه شب جهنمي بود
تا صبح همش تو فكر صحبتاش بودم
چشمام رو هم نرفت
و مي دونستم اونم حالش بهتر از من نيست
ولي. . . .
ولي از هرچي مطمئن نباشم
از حسه علاقه اي كه نسبت بهم داريم
كاملا مطمئنم
آره من دوسش دارم
الان با داشتنش خوشبختم
چون حضورشو تو قلبم حس ميكنم
تو هر تپش تو هر نفس
تو هر ثانيه
و اين قشنگه
دست نوشته اي از : ياســـــر مهوار حسيني