life ends when you stop dreaming
به نام خدای لحظات قشنگ!
کاش آدم می توانست تمام حس هایش را
تمام حس های خوبش را
تقسیم کند...
همه چیز سرشار می شود و امید به سیاره ام بازمی گردد
می گذارمش درون حباب،کنار گلم
و گلم رشد می کند،و امید رشد می کند
دوباره به موهایم روبان صورتی می بندم وبا یک سبد سیب سرخ
"سیب سرخ خورشید"
راهی جاده ای می شوم که می رسد به آسمان هفتم
و با کفش های صورتی کوچکم می دوم تا خدا
با دستی پر از گل های سفید
پر از سیب های سرخ
پر از معنویت و حس های خوب
میان راه بال هایم را برمی دارم،می گذارم سرجای اولش
بال های من هنوز سفیدند
و هنوز توان پرواز دارند
این بار پرواز می کنم...زمین را رها می کنم و از مسیر آسمانی می روم
پر..واز می کنم
کفش صورتی رنگم از پایم در می آید و می افتد
جلوی پای کودکی که آبنبات می خورد و با خنده های از ته دل دنیا را پراز خودش می کند
و کوچولوی آبنبات به دست ساده خیال می کند:
کفش یک فیلیسیتی را پیدا کرده که با چوبدستی ستاره دارش تا خدا پرواز می کند
ویک دنیا خوشحال می شود
ویک دنیا ذوق می کند
و من از آن بالا نگاهش می کنم،لبخند می زنم
و می گویم:کوچولوی ساده دل من!
و ادامه می دهم...
و هی سیب های سرخ و گل های سفید از دستانم رها می شوند
و گویی باران سیب و گل می بارد
باران سرخ وسفید
مردم گل ها را می گیرند، نامش را می گذارند "هدیه های خدا"
و می گویند:هنوز خدایی هست
هنوز امیدی هست
و من همچنان لبخند می زنم...
روبان موهایم به ابری گیر می کند
ادامه ی مسیر را سوار بر ابر می روم
"ابر سواری تا خدا"
و گرم می شوم...همه جا نور می شود
خدا نزدیک است
قلبم می تپد...گرمترمی شوم و فقط نور می بینم
درست است
رسیده ام به آسمان هفتم
خدا نگاهم می کند...
می روم گل های سفید و سیب های سرخ را تقدیمش کنم
می روم "هدیه های زمینی" ام را برسانم به خدا
اما می بینم...
فقط برایم یک شاخه گل مانده است و یک دانه سیب!
و خدا همان یک شاخه گل را می گیرد،سیب را هم
و لبخند می زند و مرا بیش از پیش غرق می کند در شوق
و دستانم را می گیرد...
پر از خدا می شوم...پر از مهربانی اش...پر از تمامیت اش
و من هدیه های خدارا می گیرم
عشق...روشنی...آرامش
و به خدا قول می دهم "زمین گیر" نشوم
و راه بازگشت را فراموش نکنم
و بعد...
قاصدکی را می بینم که یکی از روزهای زمینی پیدایش کردم
و در گوشش گفتم:می خواهم خدا را ببینم
و فوتش کردم...
و قاصدک پیامم را به خدا رسانده بود...
و حالا آنجا بود تا مرا به زمین برگرداند
و من سوار بر قاصدک پیامبر
دوباره آمدم زمین
و با هدیه های خدا
عشق...روشنی...آرامش
چند سال دیگر روی زمین قشنگ زندگی کردم
و لحظات قشنگم را شعر کردم...
برای تمام فیلیسیتی های زمینی!
پ.ن:فیلیسیتی نام یک فرشته ی خیالی است در یک مجموعه ی
داستانی در کتاب های کوچک.
باسلام خدمت شما عزیزان .اگر دوست دارید شعر از خودتون بگیدیا شعری ثبت کنید در وبلاگ ثبت نام کنید تا دیگران از شعری که به ثبت رساندید نهایت لذت را ببرند.یکی دیگه خوبی های وبلاگ اینکه وقتی شعری رو می نویسید این شعر به نام خودتان به ثبت می رسه.به امید سربلندی شما شاعران و یاری کنندگان این وبلاگ.