شاید شک((ziba bayat))

 شاید شک

 

دلم گرفت وقتی‌ شنیدم تو بهم شک داری

 

دلو شکوندی و نگفتی  کم میاری

 

چه روزای سختی دارم تو که خبر نداری!!

 

بدونه تو می‌میرم می‌خوای تنهام بذاری؟

.........................................

 

نگا هه مظلوم چشاش حک شده روی قلب من

 

عشق من با حس نگاش میگه قلبمو پس نزن

 

تمام تنهایی من نبودن تو پیشمه

 

تمام اوارگیام حس اندوه قلبمه

 

میترسم که تنها باشم برگرد پیشم عزیز من

 

می‌خوام تا آخرین نفس برات بخونم گله من

 

ستارهٔ قلب منی تمومه زندگیم تویی

 

تمومه لحظه‌های من حسی از عاشقیم تویی

 

دکلمه از زیبا بیات.................

یادت میاد ...

زیبابیات((دکلمه))

یادت میاد اون روزیا چه روزه خوبی‌ داشتیم

یادت میاد عشق مونو به پایه هم میذاشتیم

 

یادت میاد دلتنگیامونو ما دوست نداشتیم

 

یادت میاد گلهای رازقی هر روز میکاشتیم

 

یادت میاد تنها بودیم تو بودی و من بودم

 

عشق ماها یکی‌ بودش عوض نمیشد گلم

 

یادت میاد ....


گریه می کنم

 

امشب به حال زار خودم گریه می کنم

با ناله ی سه تار خودم گریه می کنم

مانندگردباد پریشان وبی قرار

همواره در مدار خودم گریه می کنم

هرشب کنار آینه ها ضجه می زنم


ازبخت و روزگار خودم گریه می کنم


مانند مادری که به داغی نشسته است

چون شمع بر مزار خودم گریه می کنم

درلا بلای خش خش پاییز،بیصدا


برفصل بی بهار خودم گریه می کنم

دانیال رحمانیان از جهرم

این هم ادرس وبلاگم دانیال رحمانیان

 

دکلمه از زیبا بیات

 

اینو تقدیم می‌کنم به  kasi که امروز در بین ما نیست

خسته شدم من از این دوری بی‌ واسطه

دلم برات تنگ شده شاید اینو یادته

خسته شدم از زمون خستهٔ تو مهربون

واسهٔ تنهاییام لازم دارم همزبون

تنهام گذاشتی اینجا نفهمیدی چی‌ شدم

حتی نگاه تورو سپرده‌ام در خودم!!!

صدات زدم ولی‌ تو حتی نگام نکردی

آخه چطور میتونی‌ بریو بر نگردی

آره حتما آسمون الان می‌خواد بباره

آره آخه می‌دونه دلم چه غمی داره

دکلمه از زیبا بیات

شعر((شاعر؟>خاطره...))

باز هم سالی گذشت

و قصه ای جدید برای زندگی ام آغاز شد

بازهم بهار عمرم از راه رسید

بهاری سردتر از زمستان

مدتیست سرزمین رویایم یخ بسته

نفس هایم بی هدف ، شیشه را تار میکند

پرتوی عشقی نیست گرمایم بخشد

و بازدم مهری نیست دم سردم را پاسخ گوید

چه دردناک است دنیا را تنها لمس کردن

و چه سخت است ثانیه ها را در حسرت شمردن

حسرت چشمی همسو با نگاهم

و قلبی نشسته روی نیمکت احساسم

عقربه ها حس بودنم را نیش می زنند

وتیک تاک ساعت خیالم را می آزارد

ای کاش هوا چون دلم ابری بود

و آسمان چون چشمم بارانی

ای کاش با من هم نوا میشدی باران

و امروز را برای تنهاییم جشن میگرفتی

پنجره را باز میکنم

دست خورشید صورتم را مینوازد

اما این دست

دست مهربان خداست

و صدایی در آسمان می پیچد....

تولدت مبارک ای مسافر بهار

!!! L0vE !!!

Dir0oz ke faryad zadi DO0STAT daram goftam nemishnavam lotfan bolandtar!!!!!!!! farda ke be arami gofti digar doostat nadaram goftam HiS chera dad mizani!!!!!!!!

ترجمه>

دیروز که فریادزدی دوستت دارم گفتم نمیشنوم لطفابلندتر!!!!!!!فردا که به آرامی گفتی دیگر دوستت ندارم گفتم هیس چراداد میزنی!!!!!!!

.:. خـــــ ــ ـیـــــ ـانـــــ ـ ــ ـتـــــ .:.

این روزها با هر کس دوست می شوم 

                                                     احساس می کنم....

آنقدر دوست بوده ایم که وقت

                                                   خیانت است................

شعر2010((زیبابیات))

می‌دونم توی این دنیا هیچکی نمی‌شه مثله تو

آخه من عشقمو دیدم تو چشم‌های مست تو

...................

دیدنه لحظهٔ اول از یادم نمیره هیچ وقت

قول بده  پیشم بمونی نکنی دلم رو بدبخت

..................

اگه خونسرد بودم امروز تو منو ببخشی عزیز

نمی‌خوام بفهمی که دلم تو دلم واسه تو نیست

...............

اون نگاه شیطونت باهمه خستگیات

اون دل سر به هوات منو برده پا به پات

..................

عاشق صورت ماتم عاشق چشه سیا تم

دلمو سپردم امروز دست تو با خاطراتم

.................

هر نفس لحظه به لحظه می‌خونم واست این بسه

یا تمومه عشقمونو نقاشی کنم با حست

>>>>زیبابیات<<<<

دوست دارم

اینم جواب عزیزم که از من پرسیده بود دوستی و عشق قشنگه؟

 بعد من بهش گفته بودم که دوستی و عشق حسابش از هم جداست

این هم دلیلش عزیزم:

هنگام ديدن معشوق تپش قلبتون زياد می شه...

اما وقتی کسی که دوستش داری رو می بینی احساس خوشحالی

می کنی...


هنگام عاشق بودن زمستان در نظر تون بهار است...

...اما وقتی کسی رو دوست دارید زمستان فقط زیباست...

...وقتی به کسی که عاشقشی نگاه می کنی خجالت می کشی...

...اما وقتی کسی رو دوست دارید نگاه می کنید لبخند می زنید...

...وقتی با معشوق خود روبرو میشی خجالت می کشی و دست و پا تو

گم می کنی...

...ولی هنگام رو برو شدن با کسی که دوستش داری را حت تری و می

تونی ابراز وجود کنی...

...عاشق بدون معشوقش دوام نمیاره و از پا در میاد...

...اما در صورت دوست داشتن غم دوری تنها چند روزیست...

...وقتی کنار معشوق خود هستین نمه تونی هر انچه در ذهن است

بیان کنی...

...اما وقتی کسی رو دوست دارید میتونی ذهنیت خود رو بیان کنی و

راحت تری...

...وقتی معشوق تو گریه می کنه تو هم گریه می کنی...

...اما در مورددکسی که دوستش داری سعی می کنی ارومش کنی...

...احساس عاشق بودن و درک اون از طریق بینایی است...

...اما درک دوستی از طریق شنوایی است...

...رابطه ی دوستی رو می توان پایان داد...

..اما هرگز نمی توان چشم خود رو به احساس عاشق بودن بست اگر

هم ببندیم...

..باز عشق همانند بذری از وجود ادمی می روید...

باتو

با تو آسمون رو داشتم با تو از عشق مینوشتم 

با تو پر بود از ترانه ، لحظه لحظه های عمرم

چشم من غربت چشماتو صدا کرد

چشم تو غربت مهمون دلم کرد

ای تو تنها راه چاره واسه دردای دل من

داشتنت برام محاله ای تو تنها باور من

توئی اون ترانه ای که تا ابد با دل میمونه

بی تو من یه بی پناهم توئی تنها آشیونه

اومدی مثل مسافر توی جاده های قلبم

خیلی آسون تو گذ شتی از کنار اشک قلبم

یه قناری یه گل یاس میکنم هدیه به چشمات

تا تو هم یادت بمونه این منم همیشه عاشق عاشقه اون ناز چشمات

دیدار

هنوز هم

       بند کفش هایم را

                پروانه ای گره می زنم

                                  تا مسیر خانه ات

  دانیال رحمانیان 

سری شعر های عاشقانه

برای مشاهده اشعار ، به ادامه مطلب بروید.

ادامه نوشته

دفتر غم های من

آمدازباغ نگاهم برگ سبزی چید ورفت


واژه ی امیدازچشمان من دزدید ورفت


اوکه عمری با غزلهای دلم خوکرده بود

عاقبت ازایل چشم شاعرم کوچید ورفت


گریه گریه بغض هایم شد مسیررفتنش

هق هق این کودک احساس رانشنید ورفت

دفترغم های من درپیش چشمش بازبود


خاطرات تلخ وشیرینی به من بخشید ورفت


گرچه اومرهم نشد برزخم های قلب من


روی زخم کهنه ام مشتی نمک پاشید ورفت

گریه هایش رادرون بقچه ای پیچیده بود

وقت رفتن با لبی خندان مرا بوسید ورفت
danial rahmanian=دانیال رحمانیان

شعر...

/از بهار چه بنویسم

وقتی

چشمانت چار فصل

شکوفه دارد


(۲)


وقتی عاشقم

بهار

از سر انگشتانم جوانه می زند

و ردپای تو را

روی گونه هایم دنبال می کنم

//
/
//دانیال رحمانیان جهرم

 لام.اين يكي از بهترين شعرهاييه كه از شاعر آزادي خواندم . فكر كردم بد نيست شما هم يه نگاهي بهش بندازيد.
با چشم ها
با چشم ها
ز حيرت اين صبح نا به جای
خشکيده بر دريچه ی خورشيد چارطاق
بر تارک سپيده ی اين روز پا به زای،
دستان بسته ام را
آزاد کردم از
زنجيره های خواب.
فرياد برکشيدم:
اينک -»
چراغ معجزه
مردم!
تشخيص نيم شب را از فچر
در چشم های کوردلی تان
سوئی به جای اگر
مانده ست آنقدر،
تا
از
کيسه تان نرفته، تماشا کنيد خوب
در آسمان شب
پرواز آفتاب را!
با گوش های ناشنوائی تان
اين طرفه بشنويد:
در نيم پرده ی شب
« ! آواز آفتاب را
ديديم! »
(گفتند خلق نيمی)
«! پرواز روشنش را. آری
نيمی به شادی از دل
فرياد بر کشيدند:
با گوش جان شنيديم »
«! آواز روشنش را
باری
من با دهان حيرت گفتم:
ای ياوه »
ياوه
ياوه،
خلائق!
مستيد و منگ؟
يا به تظاهر
تزوير می کنيد؟
از شب هنوز مانده دو دانگی
ور تائبيد و پاک و مسلمان،
نماز را
«! از چاوشان نيامده بانگی

هر گاو گند چاله دهانی
آتشفشان روشن خشمی شد:
اين گول بين، که روشنی آفتاب را »
« از ما دليل می طلبد
توفان خنده ها...
خورشيد را گذاشته، -»
می خواهد
با اتکا به ساعت شماطه دار خويش
بيچاره خلق را متقاعد کند
که شب
«. از نيمه نيز بر نگذشته ست
توفان خنده ها...

من
درد در رگانم
حسرت در استخوانم
چيزی نظير آتش در جانم
پيچيد.
سرتاسر وجود مرا
گوئی
چيزی به هم فشرد
تا قطره ئی به تفتگی خورشيد
جوشيد از دو چشمم.
از تلخی تمامی درياها
در اشک ناتوانی خود ساغری زدم.
آنان به آفتاب شيفته بودند
زيرا که آفتاب
تنهاترين حقيقت شان بود،
احساس واقعيت شان بود.
با نور و گرميش
مفهوم بی ريای رفاقت بود
با تابناکش
مفهوم بی فريب صداقت بود.
 ( ای کاش می توانستند
از آفتاب ياد بگيرند
که بی دريغ باشند
در دردها و شادی هاشان
حتی
با نان خشکشان. –
و کاردهای شان را
جز از برای قسمت کردن
بيرون نياورند.)

افسوس!
آفتاب
مفهوم بی دريغ عدالت بود و
آنان به عدل شيفته بودند و
اکنون
با آفتابگونه ئی
آنان را
اين گونه
دل
فريفته بودند!

ای کاش می توانستم
خون رگان خود را
من
قطره
قطره
قطره
بگريم
تا باورم کنند.
ای کاش می توانستم
- يک لحظه می توانستم ای کاش –
بر شانه های خود بنشانم
اين خلق بی شمار را
گرد حباب خاک بگردانم
تا با دو چشم خويش ببينند که خورشيدشان کجاست
و باورم کنند.
ای کاش
می توانستم!
احمد شاملو


منو تو((زیبابیات))

باور نداری تو دیگه منو حتی نمیذاری ببوسم تورو

می‌خوام بمونی امشب کنارم نگو تو امشب دوست ندارم

می‌خوام بمونی امشب تو پیشم نگو نمی‌شه دیوونه میشم

......

امشب می‌‌فهمی‌ حال منو تو

از دوریو تو من بی‌ قرارم

تو آغوش من نشستی اینجا

نگو خیال که کم میارم

دکلمه از زیبا بیات

قربانی

از باغ میبرند چراغانیت کنند      

 تا کاج جشن های زمستانیت کنند

پوشانده اند صبح تو را ابرهای تر

تنها به این بهانه که بارانیت کنند ....

ادامه نوشته

دلم شکست ....

دوستای عزیزم سلام این اولین باره که برای یک وب گروهی مطلب میذارم امیدوارم خوشتون بیاد...

عزیز دل هنوز آسمان دلم ابری و چشمانم بارانی ست . پرهای خیالم شکسته اند دیگر حتی پرواز هم برایم مقدور نیست.

 آیا شکستن قایق آرزوهایم را در میان اقیانوس صدایت که میگفت : نه ! شنیدی ؟ آیا کشتن فریاد های بی صدایم را در گلویم احساس کردی ؟ آیا شنیدی ؟ آیا میدانی تمام خاطرات و همه ی روز های رفته را پرواز کردم تا تو را بجویم اما نبودی ؟ آیا میدانی تمام ورق های دفترم را به دنبال بوی پیراهنت بویئدم اما نمیدانم تو را کجای زمان جا گذاشتم !

ای کاش دست نوازشگرت رود اشک هایم را میشست و غنچه های لبخند به روی باغچه ی دلم گشوده میشد . ای کاش قلبم در حسرت داشتن تو نمیسوخت و من مثل تو آن قدر بی رحم میشدم تا عذاب نکشم . ای کاش اینجا بودی و آن سر انگشتان لطیفت را که نواهای عاشقانه مینواختند در میان سرمای دستان یخ زده ام میگرفتی و میگفتی : عزیزم گریه دیگر کافی ست .

و زمان میگذرد و من میمانم برای همیشه ....

شعری از حافظ.....

سنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت
آری به اتفاق جهان می‌توان گرفت
افشای راز خلوتیان خواست کرد شمع
شکر خدا که سر دلش در زبان گرفت
زین آتش نهفته که در سینه من است
خورشید شعله‌ایست که در آسمان گرفت
می‌خواست گل که دم زند از رنگ و بوی دوست
از غیرت صبا نفسش در دهان گرفت
آسوده بر کنار چو پرگار می‌شدم
دوران چو نقطه عاقبتم در میان گرفت
آن روز شوق ساغر می خرمنم بسوخت
کتش ز عکس عارض ساقی در آن گرفت
خواهم شدن به کوی مغان آستین فشان
زین فتنه‌ها که دامن آخرزمان گرفت
می خور که هر که آخر کار جهان بدید
از غم سبک برآمد و رطل گران گرفت
بر برگ گل به خون شقایق نوشته‌اند
کان کس که پخته شد می چون ارغوان گرفت
حافظ چو آب لطف ز نظم تو می‌چکد
حاسد چگونه نکته تواند بر آن گرفت

.::واژه های خیس::.

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند

مثل آسمانی که امشب می بارد....

و اینک باران

بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند

و چشمانم را نوازش می دهد

تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم...

منبع

ترانه های بی قافیه....

      سلام...من ماندانام...خیلی از ترانه سرایی چیزی نمیدوم...گاهی اوقات هرچی به دلم میاد رو کاغذ میارم....گفتم که از اصول ترانه سرایی و شعر چیز زیادی   نمیدونم...اما همین سیاه مشق هایی که مینویسم رو دوست دارم(تورو خدا اعتماد به نفس رو داری؟!)

   به هر حال زیاد پر حرفی نمیکنم و یکی از ترانه هایی که خیلی وقت پیش گفتم رو  براتون مینویسم....دیگه به بزرگی خودتون ببخشید....   

          

یه مسافر توی جاده تک و تنها      یه غریبه که نمیخوادعشقو حتی                                                

تو دلش آرزویی نیست           رو لباش خنده نداره                                           

اون تموم زندگیش تو همین یه کوله باره

غمو اندوه و اشک و حسرت از توی چشاش میباره

اون به غیر از خدا و ماهش هیچکسی رو دوست نداره

تو شباش ستاره ای نیست      تا باهاش زنده بمونه

اون میگه بذار بسوزم       تا دیگه هیچکی ندونه

توی تاریکی بپوسم       تا غمم باهام بمونه

تا کسی از عشقو امید    تا ابد واسم نخونه 


                                                                                 

راز دل زخم خورده

ابرها در آغوش باد

    گريه مي كنند

       و دلي

   زخم خورده

    از باران

خواهد گريست

 وقتي آخرين

    قطره از

     آسمان

    مي چكد

 

(سمیه رضایی اصل)

اهههم....نفس شاعر وارد می شود...

سلام به همه شاعرا و شعر خونا و شعر دوستا.....

 

ادعای شاعری نمی کنم ولی هر از گاهی که دلم می گیره، خودکار و می گیرم دستمو یه چند بیتی رو دل سفید کاغذ میارم

 

هان راستی خودمو معرفی نکردم.....

من نفس هستم...۱۷ سالمه و از اهواز مزاحمتون میشم..البته مزاحم بدون نقطه وا.... (یاه یاه یاه)



 به که باید دل بست

         به کدامین گل از

بوستان ناب خدا....               

بر خلاف سهراب

   به آبی ها دل خواهم بست......

 

من از پرواز در آسمان آبی

    از غرقه شدن در آبی دریا ها     

                مفتخرم.....

                                 لذت می برم اما..

                                                       دور باید شدن از این حس غریب....     

                                                                     من از بی آب شدن......

                                                                            از دوری آبی ها می ترسم....

                               

...::آنا کیان نیک::...

درود فراوان بر شما دوستان صمیمی بلاگ شعر.

اجازه میخواستم در اولین پستم خودم را معرفی کنم.

آنا کیان نیک هستم از تهران.ترانه سرا ، شاعر و نویسنده.از ۶ سالگی شروع به شعر گفتن نمودم و هرساله در استان/کشور موفق به کسب رتبه اول شده ام.و امسال نیز توانستم در جشنواره شعر و ترانه رتبه اول را کسب کنم.و پس از مدتها و ترانه های زیادی که سروده ام خواسته ام که ترانه هایم را واگذار کنم.که در وبلاگ شخصی خودم تمامی ترانه ها موجود میباشد و شما دوستان عزیز میتوانید از آن دیدن فرمایید.

برای امروز یکی از ترانه های قدیمی خودم را میگذارم بنام:

 

˙·٠●به خاطر منم شده...●٠·˙

 

یه بار کمه صد بار میگم چه جوری عاشقت شدم

 

چی شد که از صبح تا غروب خودم رو نفرین میکنم

 

گریه نکن که اشک تو بغضمو پرپر میکنه

 

اشکات واسم یه ماتمه که قلب من رو میشکنه

 

چرا بهونه گیر شدی از وقتی گفتم که برو

 

چقدر تو بی وفا شدی گفتی نمیخوامت تورو

 

باشه میرم اما فقط میگم یه لحظه صبر بکن

 

به خاطر منم شده یه بار واسم کاری بکن

 

به خاطر منم شده بگذر از اون که دوست داری

 

بهش بگو از این به بعد کاری به کاریش نداری

 

به خاطر منم شده بگو که تنهاش میذاری

 

بهش بفهمون که اونو یه ذره دوستش نداری

 

میخوام که مال من باشی نه اینکه مال دیگرون

 

به خاطرم منم شده قلبشو یک بار بسوزون

 

میخوام که دنیا نباشه وقتی که نیستی پیش من

 

به خاطر منم شده از عشق قبلی دل بکن

 

یه بار کمه صد بار میگم کاشکی که عاشق نبودم

 

این عشق هوس بود به خدا،منم به این معتقدم...

 

پ.ن 1.میگن بعضی از عشقها ممنوعه هستند ، اما مگه می شه عشق ممنوع باشه ؟

 

مگه می شه به دل گفت کجا بمونه و کجا نمونه ؟

 

پ.ن 2.ترانه های نوشته شده در وبلاگ متعلق به آنا کیان نیک میباشد خواهشمندم برای سفارش و همکاری ترانه ها و ارتباط بیشتر با ترانه سرا از ایمیل Melody_Desire۹۳@Yahoo.Com استفاده نمایید.

 

پ.ن ۳.برای ورود به وبلاگ شخصی و رسمی ترانه ها و اشعار من نیز میتوانید از آدرس زیر استفاده کنید.

بلاگ رسمی آنا کیان نیک ترانه سرا

 

پ.ن 4.و مثل همیشه باز هم    . . . . .GAME OVER 

 

شاد و مانا باشید

آنا کیان نیک

 

شعری از حافظ.....

خدا چو صورت ابروی دلگشای تو بست
گشاد کار من اندر کرشمه‌های تو بست
مرا و سرو چمن را به خاک راه نشاند
زمانه تا قصب نرگس قبای تو بست
ز کار ما و دل غنچه صد گره بگشود
نسیم گل چو دل اندر پی هوای تو بست
مرا به بند تو دوران چرخ راضی کرد
ولی چه سود که سررشته در رضای تو بست
چو نافه بر دل مسکین من گره مفکن
که عهد با سر زلف گره گشای تو بست
تو خود وصال دگر بودی ای نسیم وصال
خطا نگر که دل امید در وفای تو بست
ز دست جور تو گفتم ز شهر خواهم رفت
به خنده گفت که حافظ برو که پای تو بست

شعری از حافظ.....

آن شب قدری که گویند اهل خلوت امشب است
یا رب این تاثیر دولت در کدامین کوکب است
تا به گیسوی تو دست ناسزایان کم رسد
هر دلی از حلقه‌ای در ذکر یارب یارب است
کشته چاه زنخدان توام کز هر طرف
صد هزارش گردن جان زیر طوق غبغب است
شهسوار من که مه آیینه دار روی اوست
تاج خورشید بلندش خاک نعل مرکب است
عکس خوی بر عارضش بین کفتاب گرم رو
در هوای آن عرق تا هست هر روزش تب است
من نخواهم کرد ترک لعل یار و جام می
زاهدان معذور داریدم که اینم مذهب است
اندر آن ساعت که بر پشت صبا بندند زین
با سلیمان چون برانم من که مورم مرکب است
آن که ناوک بر دل من زیر چشمی می‌زند
قوت جان حافظش در خنده زیر لب است
آب حیوانش ز منقار بلاغت می‌چکد
زاغ کلک من به نام ایزد چه عالی مشرب است

شعری از حافظ.....

زلفت هزار دل به یکی تار مو ببست
راه هزار چاره گر از چار سو ببست
تا عاشقان به بوی نسیمش دهند جان
بگشود نافه‌ای و در آرزو ببست
شیدا از آن شدم که نگارم چو ماه نو
ابرو نمود و جلوه گری کرد و رو ببست
ساقی به چند رنگ می اندر پیاله ریخت
این نقش‌ها نگر که چه خوش در کدو ببست
یا رب چه غمزه کرد صراحی که خون خم
با نعره‌های قلقلش اندر گلو ببست
مطرب چه پرده ساخت که در پرده سماع
بر اهل وجد و حال در های و هو ببست
حافظ هر آن که عشق نورزید و وصل خواست
احرام طوف کعبه دل بی وضو ببست

شعری از حافظ.....

ما را ز خیال تو چه پروای شراب است
خم گو سر خود گیر که خمخانه خراب است
گر خمر بهشت است بریزید که بی دوست
هر شربت عذبم که دهی عین عذاب است
افسوس که شد دلبر و در دیده گریان
تحریر خیال خط او نقش بر آب است
بیدار شو ای دیده که ایمن نتوان بود
زین سیل دمادم که در این منزل خواب است
معشوق عیان می‌گذرد بر تو ولیکن
اغیار همی‌بیند از آن بسته نقاب است
گل بر رخ رنگین تو تا لطف عرق دید
در آتش شوق از غم دل غرق گلاب است
سبز است در و دشت بیا تا نگذاریم
دست از سر آبی که جهان جمله سراب است
در کنج دماغم مطلب جای نصیحت
کاین گوشه پر از زمزمه چنگ و رباب است
حافظ چه شد ار عاشق و رند است و نظرباز
بس طور عجب لازم ایام شباب است

شعری از حافظ.....

به جان خواجه و حق قدیم و عهد درست
که مونس دم صبحم دعای دولت توست
سرشک من که ز طوفان نوح دست برد
ز لوح سینه نیارست نقش مهر تو شست
بکن معامله‌ای وین دل شکسته بخر
که با شکستگی ارزد به صد هزار درست
زبان مور به آصف دراز گشت و رواست
که خواجه خاتم جم یاوه کرد و بازنجست
دلا طمع مبر از لطف بی‌نهایت دوست
چو لاف عشق زدی سر بباز چابک و چست
به صدق کوش که خورشید زاید از نفست
که از دروغ سیه روی گشت صبح نخست
شدم ز دست تو شیدای کوه و دشت و هنوز
نمی‌کنی به ترحم نطاق سلسله سست
مرنج حافظ و از دلبران حفاظ مجوی
گناه باغ چه باشد چو این گیاه نرست

شعری از حافظ.....

در دیر مغان آمد یارم قدحی در دست
مست از می و میخواران از نرگس مستش مست
در نعل سمند او شکل مه نو پیدا
وز قد بلند او بالای صنوبر پست
آخر به چه گویم هست از خود خبرم چون نیست
وز بهر چه گویم نیست با وی نظرم چون هست
شمع دل دمسازم بنشست چو او برخاست
و افغان ز نظربازان برخاست چو او بنشست
گر غالیه خوش بو شد در گیسوی او پیچید
ور وسمه کمانکش گشت در ابروی او پیوست
بازآی که بازآید عمر شده حافظ
هر چند که ناید باز تیری که بشد از شست